گلمشین ( بنفشه ی بهاری)


در من اینک کوهی،
سربرافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،
باز بر می گردم
و صدا می زنم:
«آی !
«باز کن پنجره را،
«باز کن پنجره را
-در بگشا!
«که بهاران آمد
«که شکفته گل سرخ
«به گلستان آمد
باز کن پنجره را!
« که پرستو پر می شوید در چشمه ی نور
«که قناری می خواند،
-می خواند آواز سرور
«که:
-بهاران آمد
«که شکفته گل سرخ
«به گلستان آمد!
سبز برگ درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم:
«آی!
«باز کن پنجره، باز آمده ام
«من پس از رفتن ها رفتن ها
«باچه شورو چه شتاب
«در دلم شوق تو، اکنون به نیاز آمده ام
داستان ها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم، بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتم، تنها، تنها
و صبوری ی مرا،
کوه تحسین می کرد
«من اگر سوی تو برمی گردم
«دست من خالی نیست
«کاروان های محبت با خویش
«ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت،
تو به من می خندی
من صدا می زنم:
«آی!
«باز کن پنجره را!
« پنجره را می بندی »
*با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها،
با تو اکنون چه فراموشی هاست...
(حمید مصدق)
...............................
talator (تلاتر)